السيد الطباطبائي
152
مجموعه رسائل ( فارسى )
خاك بوده ، خاكى كه مبدأ مشترك پيدايش همه افراد است ، و آيه سوم مسئله صورتگرى و نفخ روح در آدم را بيان مىكند كه آخرين مرحله تكامل انسانى است و چون اين دو مرحله را با كلمه « ثم » عطف كرده ، مىفهماند كه فاصله زمانى قابل توجهى در بين اين دو مرحله وجود داشته است . و اين زمان متوسط همان زمانى است كه بين ساير انواع فاصله مىشده ، تا هر نوعى به نوع بالاتر خود تطور پيدا كند ، و با اين تطور تدريجى انسان كامل شود ، به ويژه كلمه « سلاله » به خاطر اين كه « نكره » است ، و دلالت بر عموم مىكند ، فهميده مىشود كه هر نوع كاملترى از سلالهاى از نوع ناقصتر به وجود آمده است . اين استدلال نيز درست نيست ، زيرا جمله « ثم سويه » عطف شده به جمله « بدء » و چون آيات در مقام بيان ظهور و پيدايش نوع انسانى از راه خلقت است و اين كه ابتداى خلقت انسان كه همان خلقت آدم باشد از گل بوده و سپس به سلالهاى از آب مخصوص تبديل شده تا فرزندانش پديد آيند و سپس خلقت اين نوع ، يعنى خود آدم و فرزندانش ، به وسيله صورتگرى و نفخ روح پايان يافته است . البته اين توجيه درستى است كه قابل انطباق با لفظ آيه است و لازم نيست كه ما جمله « ثم جعل نسله من ماء مهين » را بر انواع متوسط بين خلقت از گل و بين تسويه و نفخ روح بگيريم و نكره بودن « سلاله » نيز هيچ مستلزم عموميت نيست ، چون اگر شنيدهايد كه نكره عموميت را مىرساند ، در جايى است كه در سياق نفى باشد ، نه در سياق اثبات و سياق آيه مورد بحث ، سياق اثبات است . البته براى اثبات فرضيه تطور ، به آيات ديگرى از قرآن نيز كه مربوط به خلقت انسان است استدلال كردهاند كه توضيح و بيانش نظير بيانهايى است كه گذشت و جوابش هم از جوابهاى ذكر شده روشن مىشود و نيازى به نقل آنها و اطاله كلام به جواب از آنها نيست .